تبليغاتX
همراه شو عزیز

همراه شو عزیز

دیــگران کاشتند و مـــــا خوردیم ----- مـــــا ......:-؟؟

هنوز چند قدم ازش دور نشده بود كه ذهنش شروع كرده بود به بازسازي اتفاقات چند دقيقه قبل. ساختن دوباره لحظه ها و گفتن چيزايي كه دوست داشت بگه و اون موقع به ذهنش نرسيده بود و حذف گفته ها و كرده هايي كه نمي خواست انجامشون داده باشه.

از همون آخرين لوكيشن هم شروع كرده بود. اونجا كه او گردن كلفته دستشو گرفته بود و دنبال خودش ميكشيد:

هيكل درشت و چهره بور داشت. بهش نميومد بيشتر از 30 سال داشته باشه. اگه هرجا ديگه غير از اون موقعيت ميديديش كاملا جوان جذابي مينمود.

از خيابون رد شديم. همونطور كه دنبالش كشيده ميشدم سعي ميكردم هرچه فوت و فن در بيان دارم به كار بگيرم كه بي خيال ما بشه در اين حين نگاه هاي مردمي كه شاهد اين ماجرا بودن هم ديدني بود. از همه نزديكتر مرد ميانسالي بود با ظاهري كاملا معمولي و ته ريشي كه معلوم بود اومده اونورا فقط براي اينكه تماشا كنه و تا چند روز براي خوردن مغز دور و برياش، دست و بالش پر باشه. نگاهش مخلوطي بود از دلسوزي و تشويق و اميد و البته كمي هم نگراني...

از خيابون گذشتيم و ديگه دوروبر تقريبا كسي نبود... يا شايدم انقدر محو تو اون ماجرا بودم كه ارتباطم با بيرون قطع بود... خالي بنديا و خواهشا ادامه داشت ديگه داشتم خودمو آماده ميكردم برا يه دوره صرف آب خنك كه يهو شرررررررق يكي خوابوند تو گوشم: "عمله آمريكا شدي؟" اول يك كم جا خوردم تا خودمو جمع و جور كنم دو سه تا چك و لگد ديگه هم حواله كرده بود. تو اين فاصله يه مقدار ديالوگ هم داشتم كه فقط همينش يادمه كه "آمريكا غلط كرده..." ("آمريكا غلط كرده با همه اونايي كه دستشون با اون تو همه ... چه از روبرو چه از پشت")

يك دفعه انگار كه يارو از اين حرف من خيلي بهش برخورده باشه يك هارموني از ديالوگ و سيلي رو شروع كرد كه: "آمريكا هيچ وقت غلط نميكنه! اون تويي كه داري غلط ميكني! بايد بزنن تو سرتون تا آدم شين!"

هيچ وقت فكرشم نميكردم انعطاف پذيريم انقدر خوب باشه. بعد از دو سه تا ضربه اول بدن خودشو حسابي جمع و جور كرده بود و تو باقي ماجرا ذل زده بودم تو چشماي سبزش كه برقي كه توش بود اصلا با اراجيفي كه بلغور ميكرد همخوني نداشت.

همونطور كه تو چشماش نگاه ميكردم و ديگه ديالوگاي منم از خالي بندي در اومده بود، يه بحث اجتماعي رو البته در يك شرايط نابرابر دنبال ميكرديم. اين وسط يك لحظه چشمم افتاد به همون مرد ميانسالي كه وسط خيابون ديده بودمش كه چند متري پشت سر اين حافظ خوش تيپ نظام ايستاده بود. فكر كنم با خودش ميگفت... همينه! بهتر از اين نميشد! .... اما انگار دوست داشت آخر قصه اش خوب تموم بشه چون هي با سرش اشاره ميكرد كه اين يارو شل كرده ... دهنتو ببند و بيا برو

"تا حالا كسي با كتك خوردن آدم نشده!" شرررررق شرررررق

"من آدمتون ميكنم"

هنوز نگاهم تو نگاهش بود و مغز كه هنوز كار ميكرد گزارش داد كه تو اين فاصله فركانس ضربه هاي وارده داره كمتر و كمتر ميشه... انگار ماجرا داشت همونطور كه اون مرد ميانسال ميخواست تموم ميشد

بدون اينكه يك لحظه ارتباط نگاه قطع بشه چند قدمي عقب اومدم (و "شما رو هم همينطور آدم كردن!؟")

"چي گفتي؟"... ديگه رومو برگردونده بودم و داشتم مي رفتم

اون مرد مينسال هم برگشت دوباره وسط خيابون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط followme  | 

How much worse it would be then for a lone man or a lone woman who striking by private calamity.

What it would be look like, if every one were solitary?

No one knows tht I am sick.

No one knows tht I've lost my best friend.

No one knows tht I've done something wrong.

you feel standing behind a window watching people who all are happy.


... from "Doubt" a 2008 film Written and directed by John Patrick Shanley

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط followme  | 

گاهی می اندیشم.... که

که جای من کجاست؟

چه را باید ببینم؟

چه را باید بخوانم؟

کجا باید بروم؟

چه کسی را بشناسم؟

چرا ؟ چگونه؟ چطور؟ کی ؟ ...


همواره به این سوال می اندیشم . شاید چون هیچگاه راضی نبودم از آنچه هستم و هیچگاه نیافتم آنچه باید باشم.

اصلا معنای رضایت چیست؟ گویا کلماتی همه از جنس خوبی و بدی بوده و معنی نسبی دارند.

"

چنان بزی که پس از رفتنت هیچ افسوس از لحظات گذشته نخوری

چنان بزی که حال را فدای گذشته و آینده نکنی

چنان بزی که گویی قرن ها با مرگ فاصله داری

چنان بزی که گویی دست مرگ بند انگشتی با شانه ات فاصله  دارد

"

تا کجا باید ادامه داد؟..... دوست داشتن بی عشق را.... بوسیدن بی احساس را.... حرکت بی هدف را.... و زندگی بی شوق زیستن یا حتی ترس از مرگ؟؟؟


آنکه سریعتر می دود زودتر نمی رسد. چراکه خط پایانی برای این تلاش نیست. ماجراهای شیرین و تلخ زندگی، چون گذر نسیم یا اصابت توفان ناخواسته بر تو میگذرند و تنها یک چیز در دست توست،

تنها یک چیز در دست توست... سرعت چرخیدن چرخی که در آن میدوی. آری تنها کیفیت حوادث در دستان توست.

پس نباید به چرایی اندیشید و نیرو را باید صرف چگونگی شود.



اما شاید

شاید بتوان لحظه ای ایستاد

ایستاد و به اطراف نگاه کرد

شاید این چرخ روزگار که به سرعت میچرخد، از حرکت مدام ماست که نیرو میگیرد

شاید لحظه ای تامل آن را هم از حرکت باز دارد

پس پای از این چرخ بیرون میگذارم و به تماشا می نشینم جهان از حرکت بازایستاده را.



"ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست-------------- کاین باقی عمر را بها پیدا نیست"

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط followme  | 

87/8/1
استفان كينزر (Stephen Kinzer)استاد دانشگاه نورث وسترن آمريكا در رشته ‍ژورناليسم و سياست خارجي ايالات متحده، در سال 2003 كتابي به چاپ رساند با نام "همه مردان شاه" كه در آن وقايع كودتاي 28 مرداد 32 را بر اساس مداركي كه در اختيار دارد 40 سال پس از وقوع، بازنمايي ميكند.

 این اولین کتاب تو این ژانر بود که دست گرفتم... قبل از شروع کردن فکر نمیکردم یک کتاب تاریخی (اونم تاریخ معاصر) انقدر جذابیت داشته باشه. روایتگری استادانه حوادث این کتاب را از یک اثر تاریخی به رمانی گیرا بدل کرده. فلش بک ایشان به اعماق تاریخ ایران نشان و مقدمه چینی برای یک حادثه از دل تاریخ تا روز 28 مرداد گذشته از روند داستانی زیبا، افق تازه ای برای نگرشی دیگرگون به پیش آمدهای پیرامون معرفی می کند.


انتهاي كتاب يك پس گفتار داره كه مطلب كوتاه و جالبيه... جدا از متن اصلي ميتونيد بخونيدش (متن فارسی و انگلیسی کتاب را در انتهای این نوشته میتونید دریافت کنید)



                                                     
       دکتر محمد مصدق                                                    کرمیت روزولت      
                                            (نوه تئودور روزولت رییس جمهور سابق آمریکا و مجری کودتا در تهران) 
                                                          
       دکتر مهدی بازرگان                                                      فضل اله زاهدي
   (وزیر نفت در دولت مصدق)                     (نخست وزير انتخاب شده براي ايران بعد از مصدق)

                                                       

   دکتر سیدحسین فاطمی                             

(وزیر امور خارجه در دولت مصدق )

(تنها عضو کابینه که پس از کودتا اعدام شد) وی در ابن بابویه و در کنار آرامگاه شهدای 30 تیر مدفون است.

                                                     

                                               آیت اله ابوالقاسم کاشانی       



وقتی که نزاع ایران و انگلیس بر سر مساله نفت ایران بالا گرفت و دست شرکت نفت انگلیس-ایران (AIOC) از منابغ نفتی ایران کوتاه شد پس از کلی کارشکنی انگلیسی ها این مساله را در سازمان ملل مطرح کردند. در سال 1330 (1951 م) مصدق با اینکه معتقد بود این قرار داد مابین ایران و یک شرکت خصوصی بوده و در صلاحیت دادگاه بین المللی و سازمان ملل نیست که به آن رسیدگی کنند، برای بیان عقایدش عازم نیویورک شد.
در آن زمان مصدق بعنوان مصداق مبارزه علیه استعمار در سرتاسر جهان شناخته شده بود.
وی در جلسه سازمان ملل در جواب نماینده انگلستان که سعی داشت ایران را متهم به تصاحب اموال آن کشور کند به شوخی گفت: ایشان سعی دارد به جهان بقبولاند که گوسفندی گرگی را بلعیده است.... [لبخند] این سخنرانی بسیار اثرگذار بود و مورد توجه نمایندگان کشورهای جهان قرار گرفت.

پس از دو جلسه سخنرانی ایشان در دانشگاه کلمبیا هم حاضر شدند و برای دانشجویان سخنرانی کردند که با استقبال بی نظیری مواجه شد. (مقایسه کنید با سفر اخیر رييس جمهور اخیر ایران ).


در آن سال در رقابت با چهره هایی چون ترومن، آیزنهاور و چرچیل، از سوی مجله تامیز، مصدق بعنوان مرد سال دنياي سياست انتخاب شد


بخشي از كابينه مصدق

نشسته از راست: دکتر اخوی: وزیر اقتصاد، دکتر عالمی: وزیر کار، لطفی: وزیر دادگستری، مهندس سیف الله معظمی: وزیر پست و تلگراف و تلفن، مهندس زنگنه: مدیر عامل سازمان برنامه، دکتر آذر: وزیر فرهنگ

ایستاده از راست: دکتر ملک اسماعیلی: معاون نخست وزیر، مهندس حقشناس: وزیر راه، دکتر غلامحسین صدیقی: وزیر کشور و نایب رییس نخست وزیر، دکتر محمد مصدق، نخست وزیر، مهندس طالقانی: وزیر مشاور، دکتر حسین فاطمی: وزیر امور خارجه، دکتر فرمانفرمائیان: وزیر بهداری، سرلشکر مهنا: معاون وزارت دفاع


انگلستان براي رسيدن به اهداف خود سه راه بيشتر نداشت: مصالحه، حمله نظامي يا بركناري مصدق

در ابتدا دو انتخاب آخري هيچكدام مورد تاييد آمريكا كه آن سالها مورد اعتماد دولت و ملت ايران بود قرار نگرفت. نه براي آنكه دوست ايران بود بلكه از آن جهت كه در هر دوحال خطر افتادن ايران در دامان كمونيسم قابل پيشبيني بود.  درارتباط با راه نخست آمريكا تلاش زيادي كرد تا كار به راههاي بعدي كشيده نشود اما نه انگليس نه مصدق (و  همراهان ايرانيش) راضي به مصالحه نبودند. مصدق در پاسخ به هريمن(سفير آمريكا در ايران در زمان ترومن) كه براي تشويق وي براي تفاهم با انگليس ها به ايران آمده بود، پاسخي داد كه البته حرف تمام اقشار و افكار ايراني بود:

you don't know how carfty they are. you don't know how evil they are. you don't know how they sully everything they touch.

شما نميدانيد آنها چقدر فريبكارند. شما نميدانيد آنها چقدر پليدند. شما نميدانيد آنها چگونه با نزديك شدن به هر چيز ارزشمندي براي تصاحب آن را بي ارزش جلوه مي دهند.

تا اينكه دو تغيير در راس حكومت دو كشور انگليس و آمريكا راه را براي تفاهم بر سر راه چاره هموار كرد... (چرچيل در انگليس و آيزنهاور در ايالات متحده رييس جمهور شدند)


                                                                        

                                         کلمنت آتلی                                            هری ترومن 

رییس جمهورهای انگلستان و ایالات متحده که هر دو مخالف عملیات نظامی علیه دولت ایران بودند

                                              

                                      ويسنتون چرچيل                                      دوايت د آيزنهاور

رییس جمهورهای انگلستان و ایالات متحده در زمان کودتای 18 آگوست 1953

به قول يك بنده خدايي... همواره دو مساله بر تاريخ معاصر ايران اثر گذار بوده است: نفت و همسايگي با اتحاد جماهير شوروي سوسياليست...

البته پيش از روي كار آمدن آيزنهاور در آمريكا چرچيل و مهره هاي آمريكاييش (به ويژه برادران دالاس) طرح و نقشه كودتا را طراحي كرده بودند و با وجود مخالفت هاي اوليه آيزنهاور او را راضي به توافق با عمليات موسوم به آژاكس كردند.


*درباره فضل اله زاهدي:

او در دوره جنگ دوم جهاني به دليل جهت گيري هاي متمايل به آلمان كه داشت توسط جاسوسان انگليسي از داخل ايران ربوده و به خارج از ايران تبعيد شد. اما اكنون همين انگليسي ها او را مناسب ترين گزينه براي جانشيني مصدق شناخته اند، پس تيمسار زاهدي مخفيانه به ايران وارد شده و شروع به گسترش نفوذ در ميان فرماندهان ارتش مي كند...

********************************************
سرانجام پس از کودتا 28 مرداد 32، مصدق دستگیر، در یک دادگاه نظامی محاکمه و به خیانت محکوم شد. سه سال در زندان و باقی لحظات عمر را در ملک شخصی خود در احمدآباد (جایی که خودبه خود  در حال تبدیل شدن به یک موزه است) در تبعید به سر برد

اما انگلستان هیچگاه نتوانست نفت ایران را بمانند گذشته در چنگال خود بگیرد. آمریکا هم دستان خود را آلوده در این کار کثیف میدید خود را از جمله وارثان ماترک دولت سرنگون شده مصدق میدانست. سرانجام یک امور نفتی ایران به یک کنسرسیوم بین المللی که برای حفظ ظاهر نام "شرکت ملی نفت ایران" را یدک میکشید رسید که 40% سهام آن متعلق به شرکت نفت انگلیس، 40% از آن 5 شرکت آمریکایی و مابقی متعلق به شل هلند و شرکت نفت فرانسه بود. قرار شد نیمی از منافع نفتی به ایران برسد اما هیچگاه اسناد حسابرسی در اختیار بازرسان ایرانی قرار نگرفت و هیات مدیره هم هیچ عضو ایرانی نداشت.


پس از پیروزی کودتاچیان و بازگشت شاه موج مجازات ها برای اعضای دولت مصدق و پاداشها برای مصببین کودتا سرازیر شد.

*دکتر مصدق سه سال حبس و تا پایان عمر در خانه خود در احمدآباد تحت نظر بود. وی 17 سال پس از کودتا چشم از جهان فروبست. در سالهای ابتدایی پس از انقلاب به احترام مصدق نام خیابان پهلوی را به مصدق نبدیل کردند که دوام چندانی نیاورد و با تغییر جهتگیری حکومت نسبت به جبهه ملی و رهبران آن این خیابان ولیعصر نام گرفت.

*تیمسار ریاحی، فرمانده با وفای دولت مصدق، پس از یک سال حبس به حرفه اصلی خود که مهندسی بود بازگشت. پس از انقلاب وی در دولت بازرگان وزیر دفاع شد و پس از پایان کار دولت به زندگی آرام خود بازگشت

*دکتر سید حسین فاطمی که در زمان فرار شاه، سخنرانی های تندی علیه او داشت، محکوم به اعدام شد

وی تنها نفر از آن زمان است که  حکومت فعلی از او یاد می شود  و خیابانی در تهران به نام اونامگذاری شده است.

- فضل ا.. زاهدی که سازگاری با شاه نداشت پس از چندی برکنار شد و برای هرچه دور نگهداشتنش بعنوان سفیر ایران در سازمان ملل به آمریکا اعزام شد که چند سال بعد هم درگذشت.

- تیمسار نصیری که در کودتا نقش اجرایی عمده داشت به فرماندهی گارد شاهنشاهی و سپس ساواک منسوب شد... با تشدید مخالفت های مردمی از چشم شاه افتاد از مقامش عزل و زندانی شد. وی بعد از انقلاب اعدام شد.

- شعبان بی مخ تا اواخر حکومت پهلوی با کادیلاکی از شاه پاداش گرفته بود همچنان در خیابانهای تهران نفس کش میطلبید و مخالفان را به باد کتک میگرفت. در گیرودار انقلاب به لس آنجلس رفت

- کرمیت روزولت طراح و بازیگر نقش اول کودتای 1953، چند سال پس از کودتا در حالیکه رهبری یک جریان برانداز دیگر علیه حکومت چپ گرای گواتمالا به او پیشنهاد شده بود، از دنیای سیاست کنار رفت و وارد بازار تجارت نفت و دلالی های سیاسی شد. او که تا سال 2000 زنده بود کودتای ایران را درست و ضروری میدانست



47 سال پس کودتا دولت آمریکا که تا پیش از کودتا از نزدیکان دولت ایران بود و به یکباره به چهره ای پلید در میان مردم ایران تبدیل شده بود، با هدف بهبود روابط با ایران، در زمان نخست وزیری کلینتون، طی بیانیه ای به دست داشتن در عملیات آژاکس اعتراف کرد.





نسخه فارسيو انگليسي اين كتاب رو براتون گذاشتم



درباره استفان كينزر

در همین زمینه بخوانید:
1- نبرد مصدق برای حاکمیت ملی(انگلیسی)
(Muriel Mirak-Weissbach, "Mossadeq's fight for national sovereignty", EIRHistory, Nov4 2005)

2- قيام 30 تير- (وبلاگ يك روزنامه نگار).

3-در باره آیت ا... کاشانی و نقش وی اینجا.

4- بخشی از اسناد سازمان سی آی ای در مجموعه ای با نام "اسرار تاریخ- سی آی ای در ایران" در سال 2000 توسط نیویورک تایمز منتشر شد.

5- پاسخ به چند نقطه تاریک- در سایت خبرنامه دانشگاه صنعتی امیرکبیر.

6- ارواند آبراهامیان، ترجمه جعفر خیرخواهان، "ملی شدن نفت، کودتا و دیوار بی اعتمادی"، اسفند 80.

7- نوشته های مخفیگاه و زندان- حسین فاطمی به کوشش متین دفتری.


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط followme  | 

«اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همانجایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند ـ همچون دیگران ـ كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را می‏آید، بیاموزند، هركه را می‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمی‌روند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» هستند. این «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي می‏توانستم این سه آذر اهورايی را با تن خاكستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم كه می‏وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»

دكتر شریعتى‏

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط followme  | 

**********************

                                                                                                                        **********************

دو روزه

كاشان- ابوزيدآباد (ابوظبي)- قاسم آباد- گزو.....


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط followme  | 

يك شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره تا...... تا ساحل درياي كاسپين (هميشه كاسپين.... نه عرب نه روس نه ..... نهايتش خزر)
يك دوربين عكاسي
يك سر پر شور
يك يك يك پسر بي خواب





   
 

  




 

كار سختي نيست شما هم ميتونيد، حتي اگر پسر نباشيد

*: عكس ها در شب با نور محيط گرفته شده، فقط دريچه شاتر كمي بيشتر از زمان معمول باز مونده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط followme  | 


احتمالا اين آقا پيري رو نميشناسيد؟!؟!
لااقل به چهره نميشناسينش.... چراكه اون وقتا كه از صبح تا شب كتاباي قصه اش زير بغلمون بود و از پيش مامان ميدويديم پيش دايي كه دوباره برامون بخونش بعدشم نوبت در و همسايه بود كه برات بخونن، هنوز عقلمون شيري بود و سر از اين چيزا در نمي آورديم كه اول كتاب اسم نويسندشو هم مينويسه D:
اسم اين بابا منوچهر احتراميه .... بازم نشناختين نه؟

...
.....
.......
دزده و مرغ فلفلي.........  حسني نگو يه دسته گل ......... 
 خروس نگو يه ساعت ...... خرس و كوزه عسل.....


شناختين ؟‌ (;

متولد 1320
تحصيلات ادبيش رو در دارالفنون به پايان رساند
از همون جووني كار طنز ميكرد و اولين اثرش در سن 17 سالگي در توفيق چاپ شد
بعد از اون با نشريه هاي تهران مصور، فردوسي و گل آقا و مدتي هم با راديو (صبح جمعه با شما)
ولي عمده شهرتشون به خاطر داستانهاي كودكانه ...
خدا حفظش كنه

داستان دزده و مرغ فلفلي رو اينجا گوش كنيد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط followme  | 

غروب روز 101امين روز خدمت بود و پاي پنجره سازمان كه طبعي تازه در من گل كرد.... خدا به خير كند
اي قلم حرف ناگفته من را تو بگو
سرّ آن سنگ-دلِ خفته در اين سينه تنگ
در زماني كه گوش مي جويد
ليك مي نشنود جز حرف جفنگ
...
مي نشينم هر روز، پاي اين پنجره ها
نيست نشاني ديگر از آن شهر قشنگ

مردمانش نيز چون آسمانش
گشته اند خاكستري و سرد چو سنگ

دل آسمان هم تنگ است تا كه بر سينه خود بيند باز
رقص يك دسته زيباي كلنگ (درنا)

بر زبان ها همه حرف از عشق است
ليك به دلها تو بخوان نقشه جنگ

عشق هم ملعبه كوچه و بازار شده است
همچو مذهب كه شده است لغلغه مست و ملنگ

روزگاري همه پيران بت پاكي بودند
دير زماني است كه گشتند همه مايه ننگ

قصه كوتاه كن و كاغذ از اين بيش مكش
زآنكه عصر است و دگر وقت صدا كردن زنگ
87/7/8
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط followme  | 

 

 

پس از يك هفته جدال با ماشين زندگي، باز راهي به سوي آنچه به خود من نزديك­تر است باز شد. باز كه بود بهتر بگم اين راه بر من پديدار شد. راهي كه رابط ميان انسان و طبيعت است.

زرتشتيان براي درك بهتر عناصر وجود در آيين زرتشت، تشبيهي ارايه كرده­اند كه شايد اينجا اشاره كردن بهش زياد بيراه نباشه؛ درشكه­اي را در نظر بگيريد كه با يك مسافر، يك درشكه­ چي و با يك اسب در حال حركت در مسيري است: درشكه نماد بدن مادي (كالبد)، اسب نماد جان، درشكه­ چي اراده، مسافر نماد فره  ایزدی و مسير حركت كه رابط انسان و اهورامزداست، نماد فروهر است.

اين­ بار فروهر رابط ميان من و طبيعت من را به سوي كوه­هاي حدفاصل دامغان و شاهرود (دو شهر زيباي استان سمنان) رهنمون شد. مسيري كه از چشمه مهندس باقري دامغاني­ ها در كوه­هاي شمال دامغان شروع شده و پس از گذر از رشته كوه­هاي با ارتفاع 3500 تا 4000 متري به دره دره­اي پهن شده در گستره در پاي قله­ هاي گاوكشان و كهكشان، بالاترين گوسفندسرا(يورد)ي شاهرودي­ ها و محل شب ماني ما منتهي شد. بعضی وقتها که مسیر مشکل یا راه طولانی میشه، فکر می کنم که نونت نبود آبت نبود به این کوه و بیابون زدنت چی بود!! اما همینکه یک جلوه از زیبایی های طبیعت به دوباره بروز میکنه همه این وهم و خیال ها از کله میپره.  بگذریم!.! جالب تا اينجاي برنامه، اين بود كه با وجود آثار حضور شكارچيان و همچنين معادن ذغال­سنگ در اين منطقه، هنوز ميشد دسته­هاي 5-10 تايي از كل و بز رو ديد كه تو صخره­هاي ارتفاعات بالادست با مهارت و سرعت جابجا ميشدند.

بعد از گذران يك شب سرد (اونم بدون كيسه خواب) و خوردن صبحانه مسير رودخانه البته بدون آب را پي گرفته و وارد دره­اي شديم كه صيقل سنگ­هاي آن گواه جريان داشتن آب در دوره­اي دور يا نزديك است، البته هنوز سيلاب­هاي فصلي از اين مسير مي­گذرد. هرچه پيشتر رفتيم دره تنگ و تنگتر و ديواره­هاي اطراف برافراشته­تر شد، ديواره­هاي صخره­اي كه زير نوازش ملايم و مداوم باد و باران چهره­اي عجيب، چشم­نواز و البته كمي دهشت­ناك به خود گرفته­بود.

پيشروي در بعضي قسمت­ها جز با كمك ابزارهاي فني ممكن نبود. 2-3  فرود 5-15 متري و ناگهان گذر از يك پيچ و ورود به دشتي فراخ و رشته كوه­هايي كه ورود ما از شكاف كوه را به تماشا نشسته بودند (منظره­اي واقعا ديدني و اثرگذار) (الان ميفهمم كه شتر حضرت صالح وقتي از دل كوه خارج شد چه حالي داشته :p)

بزرگتر

پس از ساعتي استراحت راه را در ميان درختان كهن ارس و درختچه­هاي زرشك (اونم چه زرشكي)، پيش گرفته و پاي در  دره اصلي مجن كه آبشار مجن و باغات روستاي مجن منتهي مي­شود، نهاديم. آب روزهاي آخر شهريور رودخانه مجن چنان سرد بود كه پس از فرود از اولين آبشار تا 2 ساعت بعدش كه به شهرستان مجن رسيديم، دندونام بهم ميخورد و مو به تنم راست بود...و البته گرماي جضور دوستان و زيبايي آبشارها و لذت فرود بود كه باعث ميشد اين سرما رو فراموش كني.

تا دگر روز اين فروهر طبيعت مرا به كدامين سو رهنمون شود.....

                                                                                                ياحق.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط followme  |